تبليغاتX
ℓithiuм


وسوسه ام کرد


با آمدنش که خداحافظی کند،


در پاسخ درنگ کردم


و هنوز


در نرمای تاریکی، بوی پیراهن اش را می شنوم



چهارشنبه 10 تیر1388 |

 

چقدر دلم می خواهد
گوشه اي ارام
در گره خشك دستها و زانو هايم
به دنيايی چشم بدوزم
كه خدايش هنوز هم نميداند هواپيماهاي كاغذی را چگونه پرواز میدهند
و شايد هم براي اين بازی كمی بزرگ شده
آنقدر بزرگ كه آدم بزرگهای كوچك را با نوشته هاي هواپيمای كاغذی اش اشتباه میگيرد


 

خدايی كه برای شنيدن فرياد مسافر های زمينی زيادی آسمانی شده

 

"محسن سراجی"



پنجشنبه 14 خرداد1388 |

 

I've had the most splendid dreams of you

And lately I can almost feel your kiss and your arms around me tight.

 

♥ I can't wait until it became real... ♥



پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 |

 

وقتی کنارم میشینی

 

کاش بفهمی چه حسی داره

 

بوی خستگی و سیگارت.....

 

سیگاری که قرار بود  با هم بکشیم .



یکشنبه 13 اردیبهشت1388 |

 

ای کاش حداقل ایمانم در حدی نبود که مانع از خودکشی ام می شد



شنبه 29 فروردین1388 |